شاعر: جامی
پریوشی که به رخ رسم دلبری داند
سگ خودم شمرد و آدمیگری داند
نهان ز چشم کسان گفتمش به سوی من آی
به خنده گفت که این شیوه را پری داند
چو دم ز بندگی او زنم ز آتش غم
گدازشم دهد و بنده پروری داند
رعایت حق صحبت کسی تواند کرد
که عیبنا کی یاران هنروری داند
ز سیم عارض او دور عاشق مفلس
که کرده رخ چو زر آن را ز بی زری داند
به تاج دولت عشق آن گدا سرافرازد
که دولتی که نه عشق است سرسری داند
غزل به وصف بتان عادت است جامی را
اگرچه قاعده مدح گستری داند
زمین
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 177
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3877
نه هر سخن نشناسی سخنوری داند
نه هر سیاه دلی کیمیاگری داند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3878
طریق دلبری تو مگر پری داند
که آدمی نه بدین شیوهٔ دلبری داند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 223
جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 36
فارسی متن کا ماخذ: گنجور