شاعر: صائب
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند
کجا به مرکز حق راه می تواند برد
کسی که گردش افلاک سرسری داند
چو سایه از پی دلدار می رود دلها
ضرورنیست که معشوق دلبری داند
کسی که خرده جان را ز روی صدق کند
نثار سیمبری کیمیاگری داند
نگشته از نظر شور خلق دنبه گداز
هلال عید کجا قدر لاغری داند
نگشته است به سنگین دلان دچار هنوز
کجاست گوهر ما قدر جوهری داند
کسی است عاشق صادق که از ستمکاری
ستم به جان نکشیدن ستمگری داند
دلی که روشنی از سرمه سلیمان یافت
سراب بادیه را جلوه پری داند
تو سعی کن که درین بحر ناپدید شوی
وگرنه هر خس وخاری شناوری داند
فریب زلف تو در هیچ سینه دل نگذاشت
که دیده مار که چندین فسونگری داند
تمام شد سخن طوطیان به یک مجلس
نه هرشکسته زبانی سخنوری داند
چو زهره هر که به اسباب ناز مغرورست
ستاره های فلک جمله مشتری داند
کسی میانه اهل سخن علم گردد
که همچو خامه صائب سخنوری داند
زمین
پریوشی که به رخ رسم دلبری داند
سگ خودم شمرد و آدمیگری داند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 177
طریق دلبری تو مگر پری داند
که آدمی نه بدین شیوهٔ دلبری داند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 223
جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 36
نه هر سخن نشناسی سخنوری داند
نه هر سیاه دلی کیمیاگری داند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3878
فارسی متن کا ماخذ: گنجور