شاعر: عرفی
طریق دلبری تو مگر پری داند
که آدمی نه بدین شیوهٔ دلبری داند
کسی که هر بن مژگان به صد کرشمه سپرد
سزد که هرسر موییش دلبری داند
ز جان طمع ببرد، یا به دل غمش بیند
کسی که عادت آن ترک لشکری داند
ادب ز چشمهٔ لب تشنگی دهد آبم
کدام خضر بدین چشمه رهبری داند
حذر از آن که بد و نیک آهوان حرم
ز فربهی نگرد، یا ز لاغری داند
کسی که این همه حسنش دهند، بی آن نیست
که شمه ای ز حساب ستمگری داند
ز پا در افتد و بر خاستن محال بود
کسی که رهروی عشق سر سری داند
به زر چگونه توان لعل آفتاب خرید
گرفتم آن که کسی کیمیاگری داند
بر آن تتبع حافظ رواست ، چون عرفی
که دل بکاود و درد سخنوری داند
زمین
پریوشی که به رخ رسم دلبری داند
سگ خودم شمرد و آدمیگری داند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 177
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3877
نه هر سخن نشناسی سخنوری داند
نه هر سیاه دلی کیمیاگری داند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3878
جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 36
فارسی متن کا ماخذ: گنجور