شاعر: جامی
جفای تو که بسی خوشتر از وفای من است
همه عنایت و لطف است چون به جای من است
وفا که با همه کس می کنی نمی خواهم
من و جفای تو کان خاصه از برای من است
چو قدر دولت وصل تو را ندانستم
به داغ هجر که می سوزیم سزای من است
گهی که تیغ زنی دست ده که بوسه زنم
که دستبوس تو آن لحظه خون بهای من است
خوش آنکه رحم کنان با رقیب می گفتی
مرانش از سر این کو که مبتلای من است
مرا به مهر تو تا هست روی سایه صفت
رقیب رو سیه افتاده در قفای من است
مگو که شینه بیگانگان ست جامی را
که عمرهاست سگ کویت آشنای من است
زمین
ز خون دل که به رخسار ماجرای من است
بخوان به لطف که دیباچه وفای من است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 321
منم که معنی بیگانه آشنای من است
نهال خامه من باغ دلگشای من است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1734
منم که تاج سر چرخ خاک پای من است
چو ذره رقص کنان مهر در هوای من است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 8
فارسی متن کا ماخذ: گنجور