شاعر: جامی
منم که تاج سر چرخ خاک پای من است
چو ذره رقص کنان مهر در هوای من است
قطار روز و شب افتاده سایه و نوری
ز اوج کنگره کاخ کبریای من است
به آفتاب کجا سر درآورم که چو او
هزار خشت زر افتاده در فضای من است
ز ماه کاسه به کف هر شب از شهاب عصا
فلک طواف کنان گرد در گدای من است
نه شب به ماه بود حاجت و نه روز به مهر
چنین که روی زمین روشن از ضیای من است
ز یمن بزم شه و ساقیان حور نژاد
حریم روضه رضوان حرمسرای من است
کند نزول ز من هر زمان به جای دگر
چه لطف ها که ز هر منزلش به جای من است
زمین
ز خون دل که به رخسار ماجرای من است
بخوان به لطف که دیباچه وفای من است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 321
منم که معنی بیگانه آشنای من است
نهال خامه من باغ دلگشای من است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1734
جفای تو که بسی خوشتر از وفای من است
همه عنایت و لطف است چون به جای من است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 161
فارسی متن کا ماخذ: گنجور