شاعر: جامی
گردش جام که زد صنع ازل پرگارش
سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
سر ما و در میخانه ای که از رفعت قدر
سایه بر بام فلک می فکند دیوارش
نیست وجه من مخمور جز این دلق کهن
وای من گر نستاند به گرو خمارش
بنده پیر مغانم که در اطوار سلوک
کار ما یافت گشاد از گره زنارش
خیر مستان طلبد هر چه کند باده فروش
سر این نکته ندانسته مکن انکارش
مگسل یک نفس از صحبت عیسی نفسان
نقد انفاس عزیز است غنیمت دارش
طبع گویای من آن طوطی شکرشکن است
که ز خونابه دل لعل بود منقارش
جامی اشعار دلاویز تو جنسی ست نفیس
پود آن حسن ادا لطف معانی تارش
همره قافله هند روان کن که رسد
شرف مهر قبول از ملک التجارش
زمین
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش
گُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 277
بس که آمیخته ناز بود رفتارش
باشد ایمن ز چکیدن عرق رخسارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4971
عندلیبی که به دل هست ز غیرت خارش
نفس صبح قیامت دمد از منقارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4972
در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش
آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4973
هیچ سودی نکند تربیت ناقابل
گرچه برتر نهی از خلق جهان مقدارش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 25
فارسی متن کا ماخذ: گنجور