شاعر: صائب
عندلیبی که به دل هست ز غیرت خارش
نفس صبح قیامت دمد از منقارش
از بهار چمن افروز چه گل خواهد چید؟
می پرستی که نباشد به گرو دستارش
دست از پرورش شاخ امل کوته دار
کاین نهالی است که باشد گره دل بارش
گلشنی را که بود دیده گلچین در پی
مژه بر هم نزند خار سر دیوارش
حاصل نعمت دنیا همه زرق است و فریب
این درختی است که پوچ است سراسر بارش
کیست امروز درین باغ بغیر از صائب ؟
عندلیبی که چکد خون دل از منقارش
زمین
هیچ سودی نکند تربیت ناقابل
گرچه برتر نهی از خلق جهان مقدارش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 25
گردش جام که زد صنع ازل پرگارش
سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 482
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش
گُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 277
بس که آمیخته ناز بود رفتارش
باشد ایمن ز چکیدن عرق رخسارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4971
در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش
آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4973
فارسی متن کا ماخذ: گنجور