شاعر: صائب
در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش
آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش
نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین
که ز موی کمر خویش بود زنارش
نفسی کز جگر سوخته بیرون آید
تادم صبح جزا گرم بود بازارش
لاله ای نیست که بی داغ تجلی باشد
محملی نیست که لیلی نبود دربارش
به که از کوی خرابات نیاید بیرون
هرکه چون دختر زر شیشه بود دربارش
جان انسان چه خیال است که بی تن باشد؟
این نه گنجی است که برسر نبود دیوارش
نشد از هیچ نوایی دل صائب بیدار
ناله نی مگر ازخواب کند بیدارش
زمین
هیچ سودی نکند تربیت ناقابل
گرچه برتر نهی از خلق جهان مقدارش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 25
گردش جام که زد صنع ازل پرگارش
سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 482
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش
گُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 277
بس که آمیخته ناز بود رفتارش
باشد ایمن ز چکیدن عرق رخسارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4971
عندلیبی که به دل هست ز غیرت خارش
نفس صبح قیامت دمد از منقارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4972
فارسی متن کا ماخذ: گنجور