می رسد عید و کشته آنم
که کند غمزه تو قربانم
تیغ از کشتنم دریغ مدار
که برآمد درین هوس جانم
قتل عشاق را چه حاجت تیغ
روی بنما که جان برافشانم
هیچ با زندگی نمی ماند
بی تو روزی که زنده می مانم
عید خود خوانمت ولی از عید
همه خندان من از تو گریانم
مژده عید و وعده عیدی
همه بی تو وعید می دانم
جامی آن رخ ندید و عید گذشت
عید او را خجسته چون خوانم
زمین
ای وجود تو دیده جانم
جسم پیدا و جان پنهانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1478
بس به مویت اسیر شد جانم
گر گذاری، گریخت نتوانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1502
بس که در منظر تو حیرانم
صورتت را صفت نمیدانم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 416
به صفت گر چه نقشِ بیجانم
به نگاری و عاشقی مانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 258
از در جان درآی تا جانم
همچو پروانه بر تو افشانم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 560
فارسی متن کا ماخذ: گنجور