شاعر: امیرخسرو دهلوی
بس به مویت اسیر شد جانم
گر گذاری، گریخت نتوانم
چون در آیی، نمی شناسم فرق
کین تویی در درونه با جانم
می نگر، من ندانمت گه گه
بس به نظاره تو حیرانم
نظر مردمان و دیده بد
بر تو چون پیرهنت لرزانم
سوی تو بینم و تو جانب من
چون بینی، نظر بگردانم
همه هستی به هیچ بفروشم
وعده وصل نیست، بستانم
عاشق آن چنان شدم که به دل
وصل و هجر هر دو یکسانم
دل من دزدی و شوی منکر
خسروم من، ترا نکو دانم
زمین
می رسد عید و کشته آنم
که کند غمزه تو قربانم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 610
بس که در منظر تو حیرانم
صورتت را صفت نمیدانم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 416
به صفت گر چه نقشِ بیجانم
به نگاری و عاشقی مانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 258
از در جان درآی تا جانم
همچو پروانه بر تو افشانم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 560
ای وجود تو دیده جانم
جسم پیدا و جان پنهانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1478
فارسی متن کا ماخذ: گنجور