صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »واسطة العقد
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 6

شمارهٔ 6

شاعر: جامی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ماست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 9

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

رخشنده جرم خور که بر این سبز طارم است

قندیل گورخانه شاهان عالم است

22

کردند روشنان فلک را کبود پوش

یعنی که این سراچه ارباب ماتم است

33

سخت است بار فرقت آزادگان دهر

آری به هرزه نیست که پشت فلک خم است

44

ایمن مزی ز زخم که این پر ستاره چرخ

پیرامن تو حلقه زده مار ارقم است

55

گیرد قرار در رحم خاک عاقبت

هر نطفه ای که آمده از صلب آدم است

66

کاخ فلک پر است ز ذکر گذشتگان

لیکن کسی که گوش کند این صدا کم است

77

بگشای گوش هوش که این طشت را طنین

آوازه سکندر و افسانه جم است

88

محکم اساس قصر معیشت چه سود چون

بنیاد کاخ عمر گرامی نه محکم است

99

زین یک دو روزه دولت از آغاز عمر خویش

خرم مشو که عاقبت کار مبهم است

1010

بس تازه وتر است ریاض امل ولی

بادش همه سموم و زلالش همه سم است

1111

در حیز زمانه ز شادی نشان مجوی

چیزی که وافر است درین تنگنا غم است

1212

خون دل است بهره ما چون شفق مدام

زین جام لاجورد که دورش دمادم است

1313

بر تشنگان وادی کعبه ست نوحه گر

گردونچه ها که زمزمه زن گرد زمزم است

1414

دست کرم گشا که ز کنج فرامشی

دست گشاده پرده کش نام حاتم است

1515

هر کس بلندتر، فکند آخرش بتر

گردون که پایه پایه نمودار سلم است

1616

بس کس که بود خاتم سلطانیش به دست

مانده به زیر سنگ در اکنون چو خاتم است

1717

بگریز از کشاکش این زال کوز پشت

زیرا که این کمان نه به بازوی رستم است

1818

دانا که دید دادن جان را خلاص خویش

دایم دلش ز آمدن مرگ خرم است

1919

نادان که از حقیقت آن آگهی نیافت

پیوسته سینه پر الم و دیده پر نم است

2020

از ماندگان به زیر فلک خوی باز کن

بهجت سرای انس برون زین مخیم است

2121

تدبیر کار خویش کی آید ز آدمی

بیچاره مبتلای قضاهای مبرم است

2222

فردای او موافق دی خواهد اوفتاد

عنوان ماتاخر او ما تقدم است

2323

خواهی صفای سینه فروشوی لوح دل

زان نقشها که بر رخ دینار و درهم است

2424

میدان ملک و مال عجب تنگ عرصه است

جستن برون ز تنگی او کار ادهم است

2525

خواجه به صدر مجلس و مفلس فرود او

این وضع بازگونه به عالم مسلم است

2626

باشد به فرقشان رقم حرف خا و میم

یعنی که آن مؤخر آمد و این مقدم است

2727

جامی شعار شعر تو فرخنده خلعتیست

کز ساحری مطرز از اعجاز معلم است

2828

دوشیزه ایست فکر تو کز نفخ روح قدس

مریم صفت به زادن عیسی مکرم است

2929

آن زاده را چو پرده دلها شود قماط

نقش قماط «ذلک عیسی ابن مریم » است

3030

از شعر روبه فقر کن اکنون که تیغ فقر

بر زخم خورده طمع و حرص مرهم است

3131

غره مشو به علم که نپذیرد انفکاک

حرفی که در جبلتت از جهل مدغم است

3232

گردون ندوخت خلعت علمی به قد کس

کان را طراز ذیل نه «والله اعلم » است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مرا دل از همه عالم گرفته ست

چه جای عالم از خود هم گرفته ست

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 5

اگلی نظم

صبح ازل به خامه زرین آفتاب

بر لوح سیم چرخ نوشتند این خطاب

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 7

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم است

ما را چه سود، چون دل ما بسته غم است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 313

کارم چو زلف یار پریشان و دَرهم است

پشتم به‌سان ابروی دل‌دار پرخَم است

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 75

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 76

گفتم چه کرده‌ام که نگاهم نمی‌کنی؟

وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است؟

سعدی»دیوان اشعار»قطعات»قطعه شمارهٔ 3

دریا فراخ و کشتی ما بی معلم است

این درد زان زیاده که پایان موسم است

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 70

هر خنده دریچه ی گشاینده ی غم است

هر انتعاش نایره ی قفل ماتم است

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 71

گر تکیه گاه گلخن و گر مسند جم است

رویم به روی محنت و لب بر لب غم است

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 72

اخترشناس در روش بخت من گم است

مشکل فتاده کار نه در دست انجم است

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 114

از مقتبسات مشکات نبوت است این حدیث که «من عشق وعف و کتم فمات مات شهیدا» یعنی: هر که در جاذبه عشق آویزد و با لطایف عشق آمیزد و در آن طریقه عفت و کتمان پیش گیرد چون بمیرد شهید میرد.

و شرط عفت و کتمان از برای آن است که چون به میل طبع و هوای نفس آلوده باشد و در وصول به آن وسایط توسل جویند و اظهار کنند از قبیل شهوات نفس حیوانی است نه از فضایل روح انسانی.

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 1

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور