شاعر: جامی
نشستی دور ازین مشتاق مهجور
که نتوان ماه را دیدن جز از دور
سلیمانی تو و لعل تو خاتم
خطت برگرد خاتم عنبرین مور
فروزان زآتش تو داغ بر داغ
بود بر سینه ام نورا علی نور
به کنج خلوتم منما ره ای شیخ
مکن غمدیده ای را زنده در گور
گذشتم بر درت نادیده دیدار
بهشتی دیدم اما خالی از حور
بود در وصف خوبان شعر جامی
به امر عشق و المأمور معذور
بود یک بیت معمور آسمان را
زمین از شعر او پر بیت معمور
زمین
چه داند خوابناک مست مخمور
که شب را چون به روز آورد رنجور
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 41
اگر چون زر نخواهی روی عاشق
منه بر گردن چون سیم سنگور
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 105
هر نعمت که به مرگ زوال پذیرد آن را خردمند در حساب نعمت نگیرد عمر اگر چه دراز بود چون مرگ روی نمود از آن درازی چه سود؟ نوح علیه السلام هزار سال در جهان به سر برده است امروز پنج هزار سال است که مرده است قدر، نعمتی را بود که جاودانه باشد و از آفت زوال برکرانه بود.
به نزد مرد دانا نعمت آنست
جامیبهارستانروضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)بخش 11
فارسی متن کا ماخذ: گنجور