شاعر: جامی
گوهر نایابی و من بهر تو جان میکنم
کان تو جان است و چون جان میکنم کان میکنم
بر لب تو دست سودم دی نه دندان وین زمان
میکنم زان یاد و دست خود به دندان میکنم
در دل عشاق پیکان تو گم شد وین همه
سینه خود را به ناخن بهر پیکان میکنم
بیتو ویران به جهان گر زان که دستم میدهد
خشت مهر و ماه ازین فیروزه ایوان میکنم
میخورم بر دل خدنگت جان غمگین میدهم
شاخ دولت مینشانم بیخ حرمان میکنم
میکنم آماده کحل دیده و عطر کفن
از درت خاکی که شب پنهان ز دربان میکنم
گو اجل جیبم بدر پیوند عمر من بس است
رشته پیراهنت کز طرف دامان میکنم
اره بر سر بودهام عمری که اکنون گاهگاه
شانهسان تاری ازان زلف پریشان میکنم
میکنم یک یک ورق دیوان جامی را شمار
هرچه میبینم نه در وصفت ز دیوان میکنم
زمین
منزل عشقت که من پوشیده در جان میکنم
رخ گواهی میدهد، هرچند پنهان میکنم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1333
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنم
گر نگین پیدا کنم نقشش به دندان میکنم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2285
خاک را از آب روی خود گلستان میکنم
قطرهای تا در بساطم هست طوفان میکنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5420
گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان میکنم
ترک سر زین رهگذر بر خویش آسان میکنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5421
چشم میپوشم نظر بر روی جانان میکنم
در وصال از دوربینی مشق هجران میکنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5422
این دل پر درد را چندان که درمان میکنم
گوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 576
فارسی متن کا ماخذ: گنجور