شاعر: بیدل دهلوی
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنم
گر نگین پیدا کنم نقشش به دندان میکنم
درطلب چون ریشه نتوان شد حریف منع من
پیش راهم کوه اگر باشد به مژگان می کنم
سعی دانش برنمیآید به مویی از خمیر
مست اگر باشم به ناخن روی سندان میکنم
پیش همت رشتهٔ آمال پشمی بیش نیست
مژده ای رندانکه ریش زاهد آسان میکنم
با همه طفلی درین گلشن که وحشت رنگ و بوست
قدر دان اتفاقم بال مرغان میکنم
سیبی از باغ خیال آن زنخدان کندهام
تا ابد لب میگزم از شرم و دندان میکنم
یوسف مقصد ندارد هیچ جاگرد سراغ
بعد ازین چون شمع چاهی در گریبان میکنم
تا کجا هموار گردد گرد آثار نفس
عمرها شد خشت ازین بنیاد ویران میکنم
از بهار مدعایم هیچکس آگاه نیست
گل کجا و غنچه کو، دل زین گلستان میکنم
بیدل از قحط قناعت فکر آب رو کراست
نیم جانی دارم و در حسرت نان میکنم
زمین
منزل عشقت که من پوشیده در جان میکنم
رخ گواهی میدهد، هرچند پنهان میکنم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1333
گوهر نایابی و من بهر تو جان میکنم
کان تو جان است و چون جان میکنم کان میکنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 370
خاک را از آب روی خود گلستان میکنم
قطرهای تا در بساطم هست طوفان میکنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5420
گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان میکنم
ترک سر زین رهگذر بر خویش آسان میکنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5421
چشم میپوشم نظر بر روی جانان میکنم
در وصال از دوربینی مشق هجران میکنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5422
این دل پر درد را چندان که درمان میکنم
گوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 576
فارسی متن کا ماخذ: گنجور