صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »واسطة العقد
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 8

شمارهٔ 8

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: است

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 12

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

منزلی خوش خانه ای دلکش مقامی دلگشاست

ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست

22

تا دهد آن با خیال لعل جانان جام می

تا کند این بر سرود بزم شاه آهنگ راست

33

خسرو و غازی معز ملک و دین سلطان حسین

آن که پیش طلعتش خورشید را قدر سهاست

44

روشن است اسرار گیتی بر ضمیر او بلی

ساغر می بر کفش آیینه گیتی نماست

55

ساقی بزم وی آمد آسمان کز آفتاب

ایستاده جام زر بر دست پیش او دوتاست

66

از سوال سایلش هر لحظه ذوقی دیگر است

بزم جودش را مغنی آری آواز گداست

77

از قدوم اوست کین فرخ نشیمن روز و شب

بر مثال کعبه گشته قبله اهل صفاست

88

حبذا بیتی تمام ارکان که هر کامد درون

غیر آب حوض او بیرون شدن دیگر نخواست

99

آب کز فواره حوضش جهد هرکس که دید

گفت شاخی از بلورتر ز لوح سیم خاست

1010

این همه نقش عجب بر سقف و دیوارش پدید

وصف صورتخانه چین بعد ازین کردن خطاست

1111

هرکه در صف نعالش پا نهاد از بس علو

ماه نو بر آسمان چو نعل کفشش زیر پاست

1212

چون صریر فتح ابوابش همی آید بگوش

زایران را خیر مقدم سایلان را مرحباست

1313

سایه یزدان در او تا زد قدم هر بامداد

مهر گردون بر حریم آستانش چهره ساست

1414

دیده چرخ این دولت از وی بر درش زان تا سحر

دوخته صد دیده هر شب بر امید توتیاست

1515

جامی از حد رفت اطناب سخن بگل طناب

خیمه نطق آوری را زانکه هنگام دعاست

1616

تا ز زرین دایره جرم منیر آفتاب

شمسه ایوان نیلی گنبد عالی بناست

1717

باد باقی شاه و ارکان جلال و جاه او

خاصه آن کین منزل از تدبیر او عشرت سراست

1818

مستجاب است این دعا دانم که از آفات دهر

سایه اقبالشان درماندگان را ملتجاست

1919

نیست تنها بهر ایشان این دعای مستجاب

التماس رحمتی بهر همه خلق خداست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

صبح ازل به خامه زرین آفتاب

بر لوح سیم چرخ نوشتند این خطاب

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 7

اگلی نظم

این ملمع پیکر فیروزه رنگ زرنگار

چون فلک بی خشت و گل دارد بنایی استوار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 9

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست

خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 208

اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست

شعله‌در هر پر فشاندن‌اندکی‌از خود جداست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 422

ای عدم‌پرورده لاف هستی‌ات جای حیاست

بی‌نشانی را نشان فهمیده‌ای تیرت خطاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 423

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست

ناله هرجا آینه گردید آزادی‌نماست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 424

خط لعلت غبار حیرت‌افزاست

زمرد از رگ این لعل پیداست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 425

خیالی سد راه عبرت ماست

گر این دیوار نبود خانه صحراست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 426

شوخی‌انداز جرأتها ضعیفان را بلاست

جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 431

صد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاست

بیشتر در خانهٔ آیینه جوهر بوریاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 433

نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست

قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 442

گرچه نی زرد و ضعیف و لاغر و بی دست و پاست

چون عصای موسوی در خوردن غم اژدهاست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 935

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور