شاعر: بیدل دهلوی
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست
بینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست
سایه را وهم بقا در عجز خوابانیده است
ورنه یک گام از خودت آنسو جهان کبریاست
شبنم این باغ مژگانی ندارد در نظر
گر تو برخیزی ز خود برخاستنهایت عصاست
بیخمیدن از زمین نتوان گهر برداشتن
آنچه بردارد دلت زین خاکدان قد دوتاست
نقص بیناییست کسب عبرت از احوال مرگ
چشم اگر باشد غبار زندگی هم توتیاست
خودسریها از مقام امن دور افتادن است
ناله تا انداز شوخی میکند از دل جداست
جز فنا صورت نبندد اعتبار زندگی
گو بنالد یا به خود پیچد نفس جزو هواست
خیرها را جلوهٔ شر میدهد چرخ دورنگ
پشت کاغذ در نظر چپ مینماید نقش راست
بس که تنگی کرد جا بر خوان انعام فلک
میهمانان هوس را خوردن پهلو غذاست
اوج دولت سفلهطبعان را دو روزی بیش نیست
خاک اگر امروز بر چرخ است فردا زیر پاست
نازنینان فارغ از آرایش مشاطهاند
حسن معنی را همان رنگینی معنی حناست
حرف سردی کوه تمکین را ز جا برمیکند
از نسیمی خانهٔ بیتابی دریا به پاست
عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد
بیدل از واماندگی سر تا به پای شمع پاست
زمین
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست
خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 208
منزلی خوش خانه ای دلکش مقامی دلگشاست
ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 8
گرچه نی زرد و ضعیف و لاغر و بی دست و پاست
چون عصای موسوی در خوردن غم اژدهاست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 935
هر که پیوندد به اهل حق ز مردان خداست
آهن پیوسته با آهن ربا، آهن رباست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 936
دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست
شبنم روشن گهر در گلستان فرمانرواست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست
شعلهدر هر پر فشاندناندکیاز خود جداست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 422
تهمتافسردگی بر طینت عاشق خطاست
ناله هرجا آینه گردید آزادینماست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 424
خط لعلت غبار حیرتافزاست
زمرد از رگ این لعل پیداست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 425
خیالی سد راه عبرت ماست
گر این دیوار نبود خانه صحراست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 426
شوخیانداز جرأتها ضعیفان را بلاست
جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 431
فارسی متن کا ماخذ: گنجور