شاعر: بیدل دهلوی
خط لعلت غبار حیرتافزاست
زمرد از رگ این لعل پیداست
ز غارتکاری دور نگاهت
به روی باده رنگ نشئه عنقاست
ز بیدادت بهار ناز رنگین
ز رفتار تو کار فتنه بالاست
در آن محفلکه درد عشق ساقیست
تمنا باده است و ناله میناست
هنرجمعیت ما را برآشفت
ز جوهر نسخهٔ آیینه اجزاست
بهار عجز امکان را کفیلیم
شکست هرچه باشد خندهٔ ماست
سراسر خوب غفلت میپرستیم
خیال پوچ سخت افسانه پیراست
زکف، گرداب، دارد پنبه درگوش
که غافل از خروش موج دریاست
فنا سامانکن و مست غنا باش
که در خاک آنچه میخواهی مهیاست
به هرجا دامی افکندهست صیاد
بهار نرگسستان تمناست
برون میتاز از این نه حلقه زنجیر
جنون عاشقان یک نشئه بالاست
سحر درپرتو خورشید محو است
به هرجا طبع، روشن شدم نفسکاست
ز رنگین جلوههای یار بیدل
رگگل دسته بند حیرت ماست
زمین
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست
خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 208
منزلی خوش خانه ای دلکش مقامی دلگشاست
ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 8
گرچه نی زرد و ضعیف و لاغر و بی دست و پاست
چون عصای موسوی در خوردن غم اژدهاست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 935
هر که پیوندد به اهل حق ز مردان خداست
آهن پیوسته با آهن ربا، آهن رباست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 936
دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست
شبنم روشن گهر در گلستان فرمانرواست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست
شعلهدر هر پر فشاندناندکیاز خود جداست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 422
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست
بینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 423
تهمتافسردگی بر طینت عاشق خطاست
ناله هرجا آینه گردید آزادینماست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 424
خیالی سد راه عبرت ماست
گر این دیوار نبود خانه صحراست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 426
شوخیانداز جرأتها ضعیفان را بلاست
جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 431
فارسی متن کا ماخذ: گنجور