شاعر: بیدل دهلوی
نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست
قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست
اهل معنی در هجوم اشک، عشرت چیدهاند
صبح را در موج شبنم خندهٔ دنداننماست
عافیت خواهی، وداع آرزوی جاه کن
شمع این بزم از کلاه خود بهکام اژدهاست
گر ز اسرار آگهی کم نیست قصان ازکمال
*ن خط پ*بار خواندی ابدایته انتهاست
بعد مردن هم نیام بیحلقهٔ زنجیر عشق
هر کف خاکم به دام گردبادی مبتلاست
مویپیریمیکشد مارا بهطوفنیستی
شعلهسان خاکستر ما جامهٔ احرام ماست
سینهصافان را هنر نبود مگر اسباب فقر
جوهر اندر خانهٔ آیینه نقش بوریاست
گر ز دامن پا کشیدی دست از آسایش بدار
چون سخن از لب قدم بیرون نهد جزو هواست
دستگاه از سجدهٔ حق مانع دل میشود
دانه را گردنکشی سرمایهٔ نشو و نماست
دوزخ نقد است دور از وصل جانان زیستن
بیتو صبحم شاممرگ و شام من روز جزاست
شوق میبالد خیال ماحصل منظور نیست
جستجو بیمقصداستوگفتگو بیمدعاست
در عدم هم کم نخواهد گشت بیدل وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست
زمین
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست
خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 208
منزلی خوش خانه ای دلکش مقامی دلگشاست
ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 8
گرچه نی زرد و ضعیف و لاغر و بی دست و پاست
چون عصای موسوی در خوردن غم اژدهاست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 935
هر که پیوندد به اهل حق ز مردان خداست
آهن پیوسته با آهن ربا، آهن رباست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 936
دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست
شبنم روشن گهر در گلستان فرمانرواست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست
شعلهدر هر پر فشاندناندکیاز خود جداست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 422
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست
بینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 423
تهمتافسردگی بر طینت عاشق خطاست
ناله هرجا آینه گردید آزادینماست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 424
خط لعلت غبار حیرتافزاست
زمرد از رگ این لعل پیداست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 425
خیالی سد راه عبرت ماست
گر این دیوار نبود خانه صحراست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 426
فارسی متن کا ماخذ: گنجور