شاعر: جامی
معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت، گفت: غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند: هنوز نمرده است گفت: باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ شوید بخواهد مرد!
هرکه در کار خویش پیش از وقت
می نماید به حکم طبع شتاب
می خورد روزه نارسیده به شب
می کشد موزه نارسیده به آب
زمین
ماهرویا، به خون من مشتاب
کشتن عاشقان که دید صواب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 119
میدمد صبح و کِلِّه بست سحاب
الصَبوح الصَبوح یا اصحاب
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 13
چشمها وا نمیشود از خواب
چشم بگشا و جمع را دریاب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 315
یار آمد به صلح ای اصحاب
ما لکم قاعدین عند الباب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 317
آن که شب داد توبه ام ز شراب
امشبم باز دید مست و خراب
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61
فارسی متن کا ماخذ: گنجور