شاعر: امیرخسرو دهلوی
ماهرویا، به خون من مشتاب
کشتن عاشقان که دید صواب
چشمت، ار خون من بریخت چه شد
ترک با تیغ بود مست و خراب
تا گل از شرم رویت آب شود
یک زمان برفگن ز چهره نقاب
مثل خود در جهان کجا بینی
گه در آیینه بنگری گه در آب
آرزو می کند مرا با تو
گوشه خلوت و شراب و کباب
وین تمناست در سرم همه عمر
زین هوس چشم من نگیرد خواب
وز غم روی شاهدان ما را
تا به کی پند می دهند اصحاب
هر که دعوی کند ز خوبان صبر
نشنود کل مدع کذاب
چه ملامت کنید خسرو را
فاتقوالله یا اولی الالباب
زمین
معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت، گفت: غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند: هنوز نمرده است گفت: باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ شوید بخواهد مرد!
هرکه در کار خویش پیش از وقت
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 28
میدمد صبح و کِلِّه بست سحاب
الصَبوح الصَبوح یا اصحاب
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 13
چشمها وا نمیشود از خواب
چشم بگشا و جمع را دریاب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 315
یار آمد به صلح ای اصحاب
ما لکم قاعدین عند الباب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 317
آن که شب داد توبه ام ز شراب
امشبم باز دید مست و خراب
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61
فارسی متن کا ماخذ: گنجور