در هوای تو جان و تن بارست
جان فدا کرد عاشق و وارست
صید خود را چرا زنی تو به تیر؟
کو به دام تو خود گرفتار است
در هلاک دلم چه میکوشی؟
چون که بیچاره خود درین کار است
دل بسی در غمت به خون غلتید
لیکن این بار خود سبکبار است
ای شبم روز با تو، بیرخ تو
روز روشن مرا شب تار است
عاشقان پیش چون تو صیادی
جان فدا میکنند و ناچار است
من ز تیرت امان نمیطلبم
لیکنم آرزوی دیدار است
زمین
یکی از بخت کامران بینی
دیگری تنگ عیش و کوتهدست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 15
دست بر پشت مار مالیدن
به تلطف نه کار هشیارست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 25
پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست.
جنگ و زورآوری مکن با مست
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 44
آمد آن حور و دست من بربست
زده استادوار نیش به دست
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 34
کشته را رشک کشته دگرست
من و زخمی که بر دل از جگرست
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 69
فارسی متن کا ماخذ: گنجور