ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟
کی روی خوبت با ما نمایی؟
بیتو چنانم کز جان به جانم
هر سو دوانم، آخر کجایی؟
بیمار خود را میپرس گه گه
پیوسته از ما مگزین جدایی
جانا، چه باشد؟ گر در همه عمر
گرد دل ما یک دم برآیی
تا کی ز غمزه دلها کنی خون؟
چند از کرشمه جان را ربایی؟
چون میبری دل، باری، نگهدار
بیچارهای را چند آزمایی؟
دربند خویشم، بنگر سوی من
باشد که یابم از خود رهایی
زمین
از سبزه بر گل خط می فزایی
دل می فریبی جان می ربایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 980
حدی نداری در خوش لقایی
مثلی نداری در جان فزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3133
تو جان مایی، ماه سمایی
فارغ ز جمله اندیشهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3134
با چرخ گردان تیره هوایی
دارد همیشه قصد جدایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3135
هذا طبیبی، عند الدوآء
هذا حبیبی، عند الوء
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3200
تابم ز دل برد کافرادایی
بالا بلندی کوته قبایی
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 332
فارسی متن کا ماخذ: گنجور