صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 2506

غزل شمارهٔ 2506

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ایمن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 11

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

2

از هوا پروردگان نوبهار وحشتم

چون سحر از یکدگر پاشیدن است اجزای من

3

ناتوانیهای موجم کم نمی‌باید گرفت

رو به ناخن می‌کند بحر از تپیدنهای من

4

یکسر مویم تهی ازگریه نتوان یافتن

چشمی و ‌اشکی است همچون شمع‌ سر تا پای من

5

گاه اشک یأس وگاهی ناله عریان می‌شود

خلعت دل در چه‌کوتاهی ‌ست بر بالای من

6

شبنم وحشت‌کمین الفت‌پرست رنگ نیست

چشمکی دارد پری درکسوت مینای من

7

بسکه جولانگاه شوقم اضطراب آلوده است

جاده یکسر موج سیلابست در صحرای من

8

سایه در دشتی‌که صد محمل تمنا می‌کشد

می‌روم از خویش و امیدی ندارم وای من

9

سیر دیر و کعبه جز آوارگیهایم نخواست

شد هواگیر از فشار این مکانها جای من

10

بی‌رخت آیینهٔ نشو و نماگم‌کرد و سوخت

چون نگه در پردهٔ شب‌، روز ناپیدای من

11

سرکشیدنهای اشکم‌، غافل از عجزم مباش

آستان سجده می‌آراید استغنای من

12

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم

این‌ گهر بوده‌ست بیدل حاصل دریای من

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی‌ کن

پر افشانده را بسم الله بخت آزمایی‌کن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2505

اگلی نظم

آزادی آخر بد باخت با من

رنج‌ کمر شد چینهای دامن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2507

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من

غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6123

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من

سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6124

صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من

آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من

علامہ اقبال»پیام مشرق»می باقی»غزل شمارهٔ 44

بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من

ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من

غالب دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 291

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من

خاک هم خالی در آتش می‌نماید جای من

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2542

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2543

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2544

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2545

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور