شاعر: صائب
بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من
سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من
داغ حسرت جا ندارد در دل آزاده ام
این حشم برخاسته است از دامن صحرای من
زلف ماتم دیدگان را شانه ای در کار نیست
دست کوته دار ای مهر از شب یلدای من
مشت خاکی چون عنانداری کند سیلاب را؟
کی نصیحتگر برآید با دل خودرای من؟
حرف پوچ از من کسی وقت غضب نشنیده است
کف نمی آرد ز هر طوفان به لب دریای من
دشمن از همواری من خون خود را می خورد
سیل را دست تعدی نیست بر صحرای من
چون کنم پی گم، که با این سوز هر جا می روم
شمع روشن می توان کردن ز نقش پای من
همت والای من روزی که قامت راست کرد
هیچ تشریفی نیامد راست بر بالای من
چون لگن در زیر پای شمع می آید به چشم
آسمان در زیر پای همت والای من
کوه و دشت از لنگر تمکین من آسوده است
آه اگر زنجیر بردارد جنون از پای من
جوش دریا کم نمی گردد ز سرپوش حباب
مهر خاموشی چه سازد با لب گویای من؟
بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده ام
آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!
از نسیم صبحدم صد پیرهن لاغرترم
می تواند باد دامن تیشه زد بر پای من!
داغ دارد کیمیای صحبتم خورشید را
خشت را یاقوت احمر می کند صهبای من
سوز خاکسترنشینان را عیاری دیگرست
هر سپندی تکیه نتواند زدن بر جای من
ساغری از تلخرویی باز می دارد مرا
می تواند کرد شیرین، شبنمی دریای من
از غم دستار چون مجنون نمی پیچم به خود
افسر از خورشید دارد فرق گردون سای من
اشک تا دامن رسیدن مهره گل می شود
بس که صائب گرد غم فرش است بر سیمای من
زمین
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من
چشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2506
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای من
خاک هم خالی در آتش مینماید جای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2542
چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای من
در نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2543
در خور گل کردن فقرست استغنای من
نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2544
دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من
قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2545
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من
رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2547
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
غمگسار و همنشین و مونس شبهای من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1963
صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من
آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من
عرفیقصیدههاشمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من
بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 44
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من
ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 291
فارسی متن کا ماخذ: گنجور