شاعر: غالب دهلوی
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من
ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من
مست دردم ساز و برگ انتعاشم ناله است
بی شکستن برنیاید باده از مینای من
فصلی از باب شکست رنگ انشا کرده ام
می توان راز درونم خواند از سیمای من
رفتم از کار و همان در فکر صحرا گردیم
جوهر آیینه زانوست خار پای من
دانمش در انتظار غیر و نالم زارزار
وای من گر رفته باشد خوابش از غوغای من
بس که هامون از تب وتابم سراسر آتش ست
بر هوا چون دود لرزد سایه در صحرای من
زلف می آراید و از ناز یادم می کند
در خم آن طره خالی دیده باشد جای من
خاطر منت پذیر و خوی نازک داده ای
گر ببخشی شرمسارم ور نبخشی وای من
مدتی ضبط شرر کردم به پاس غم ولی
خون چکیدن دارد اکنون از رگ خارای من
در هجوم ظلمت از بس خویش را گم می کند
قطره در دریاست گویی سایه در شبهای من
حسن لفظ و معنیم غالب گواه ناطق ست
بر عیار کامل نفس من و آبای من
زمین
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من
چشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2506
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای من
خاک هم خالی در آتش مینماید جای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2542
چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای من
در نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2543
در خور گل کردن فقرست استغنای من
نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2544
دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من
قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2545
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من
رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2547
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
غمگسار و همنشین و مونس شبهای من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1963
چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من
خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6123
بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من
سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6124
صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من
آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من
عرفیقصیدههاشمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)
فارسی متن کا ماخذ: گنجور