شاعر: بیدل دهلوی
نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار
تو دیرستان ناز خود پرستی
تحیر چشم بند سحرکاریست
بهار بینشانی گل به دستی
دربغا رمز خورشیدت نشد فاش
ابد رفت و همان صبح الستی
کسی دیگر چه اندیشد چه فهمد
به آیینیکه نتوان یافت هستی
به معراج خیالات تو بیدل
بلندیهاست سر در جیب پستی
زمین
فسون چشمش ار خوابم نبستی
چرا چشمم چنین در خون نشستی؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1918
کسی کاو را بود در طبع سستی
نخواهد هیچ کس را تندرستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2659
سلام علیک ای مقصود هستی
هم از آغاز روز امروز مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2677
خرابم کرده چشم نیم مستی
که دارد همچو مژگان پیشدستی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6963
نگارا، گرچه از ما برشکستی
ز جانت بندهام، هر جا که هستی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 246
مژهواری ز خواب ناز جستی
دو عالم نرگسستان نقش بستی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2659
مژهواری ز خواب ناز جستی
دو عالم نرگسستان نقش بستی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2660
فارسی متن کا ماخذ: گنجور