شاعر: بیدل دهلوی
دیدهٔ حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست
خانهٔ آیینه در بندِ در و دیوار نیست
انقیادِ دورِ گردون برنتابد همّتم
همچو مرکز حلقهٔ گوشم خطِ پرگار نیست
ناتوانی سرمه در کارِ ضعیفان میکند
رنگِ گل را در شکستِ خود لبِ اظهار نیست
میکشد بیمغز، رنج از دستگاهِ اعتبار
جز خم و پیچ از بزرگی حاصلِ دستار نیست
فارغ است از دود تا شد شعله خاکسترنشین
بر نمدپوشان غبارِ تهمتِ زنّار نیست
سایه اینجا پرتو خورشید دارد در بغل
زنگ هم چون خلوتِ آیینه بیدیدار نیست
سدِِّ راهِ کس مبادا دورباشِ امتیاز
هر دو عالم خلوتِ یار است و ما را بار نیست
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهایم
بیش ازین آیینهٔ ما قابلِ زنگار نیست
غنچهٔ دل چون حباب از خامشی دارد ثبات
خامهٔ ما را به جز پاسِ نفس دیوار نیست
گر ز دنیا بگذریم افسونِ عُقبا حایل است
منزلی تا هست باقی، راهِ ما هموار نیست
دیدهها باز است اما خواب میبینیم و بس
تا مژه بر هم نیاید هیچکس بیدار نیست
بسکه مردم دامنِ احسان ز هم واچیدهاند
بیدل از خسّت کسی را سایهٔ دیوار نیست
زمین
آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیست
تشنهٔ خون مسلمانان جز آن خونخوار نیست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 190
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 396
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 117
زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیست
گر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 31
(عشق عالمسوز را با حسن و ایمان کار نیست
گردن ما در کمند سبحه و زنار نیست)
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1258
توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نیست
راه امن بیخودی را کاروان در کار نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1259
پاره های دل گران بر دیده خونبار نیست
جای در چشم است آن کس را که بر دل بار نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1260
عشقبازی کار هر حلاج دعوی دار نیست
هر کمانی در خور طاق بلنددار نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1261
افسر زرین سر آزاده را در کار نیست
نقش عیب کاسه چینی است چون مودار نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1262
گر نمی جوشیم با می از سر انکار نیست
غفلت سرشار ما را باعثی در کار نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1263
فارسی متن کا ماخذ: گنجور