شاعر: بیدل دهلوی
درگلستانیکه حسنش جلوهای سر میکند
گل ز شبنم دیدهٔ حیران ساغر میکند
بیتو طفل اشک مشتاقان ز درد بیکسی
گر همه در چشم غلتد خاک بر سر می کند
همچو اشکم حسرت اندیش نثار راه تست
هر صدف کز آبرو سامان گوهر میکند
اعتمادی نیست بر جمعیت اجزای ما
این ورقها را هوای زلفت ابتر میکند
موج آبش میزند تیغ محرف برکمر
سرو هر گه طرز رفتار ترا سر میکند
پاکبازان فارغند از تهمت آلودگی
حسرت دیدار گاهی چشم ما تر میکند
از جنونم عالمی پوشید چشم امتیاز
هر که عریان میشود این جامه در بر میکند
میدهد اجزای رنگ و بوی جمعیت به باد
هر که درس خندهای چون غنچه از بر میکند
راحتت فرش است اگر از وهم طاقت بگذری
ناتوانی هر چه آید پیش بستر میکند
بیخود احرام گلزار خیال کیستم
گردش رنگم ره معشوقهای سر میکند
حیرت اظهاریم بیدل لذت تحقیق کو
هیچکس آگاهی از آیینه باور میکند
زمین
بر بناگوشت بلای خط که سر بر میکند
جزو جزو عاشق بیچاره ابتر میکند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 661
مست ناز من ز ساغر تا لبی تر میکند
از لب میگون دو چندان می به ساغر میکند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2549
تشنه جانان را کجا سیراب ساغر میکند؟
ریگ در یک آب خوردن بحر را بر میکند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2550
سیرچشمی تنگدستان را توانگر میکند
موم را این بحر گوهرخیز عنبر میکند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2551
شور اشکم گر چنین راه تپش سر میکند
تردماغیهای دریا نذر گوهر میکند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1404
فارسی متن کا ماخذ: گنجور