هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
از خویش برون نیست همه در خویش است
یک ذرّه خیالِ غیر در باطن تو
تخم دو هزارکوه آتش بیش است
زمین
هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 439
شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
وامشب تنم از گریه به روز خویش است
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 1
چندانکه مرا میل به رفتن بیش است
این نفس سگم بر سر کار خویش است
عطارمختارنامهباب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدنشمارهٔ 4
فارسی متن کا ماخذ: گنجور