چندانکه مرا میل به رفتن بیش است
این نفس سگم بر سر کار خویش است
گر من به خودی خویشتن خواهم رفت
ای بس که ز پس ماندگی در پیش است
زمین
هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 439
شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
وامشب تنم از گریه به روز خویش است
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 1
هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
از خویش برون نیست همه در خویش است
عطارمختارنامهباب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید داردشمارهٔ 68
فارسی متن کا ماخذ: گنجور