شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
وامشب تنم از گریه به روز خویش است
گر میگریم به زاری زار رواست
تا غسل کنم که کشتنم در پیش است
زمین
هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 439
چندانکه مرا میل به رفتن بیش است
این نفس سگم بر سر کار خویش است
عطارمختارنامهباب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدنشمارهٔ 4
هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
از خویش برون نیست همه در خویش است
عطارمختارنامهباب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید داردشمارهٔ 68
فارسی متن کا ماخذ: گنجور