شمع آمد وگفت: چون درآمد آتش
سر در آتش چگونه باشم سرکش
جانم به لب آورد به زاری آتش
کس نیست که بر لبم زند آبی خوش
زمین
ای باد صبا به کوی آن دلبر کش
احوال دلم بگوی اگر باشد خوش
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1000
ای روی چو آفتاب تو شادی کش
وی موی تو سرمایه ده، جمله حبش
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1013
ای کرده به پنج شمع روشن هر شش
ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1017
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
در آتش عشق تو همی سوزد خوش
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1026
تا در نزنی بهر چه داری آتش
هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1029
با من ز دریچهای مشبک دلکش
از لطف سخن گفت به هر معنی خوش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 220
چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش
پیراهن چرب را تو از تن درکش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 223
نی آب دو چشم داری ای حورافش
زان روی درین دلست چندین آتش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 224
شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش
بر پای بمانده به که تا سوزم خوش
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 19
گفتم: دل من ببردی ای جادو وش!
گفتا: چکنم تو دل ندادی خوش خوش
عطارمختارنامهباب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوقشمارهٔ 4
فارسی متن کا ماخذ: گنجور