شاعر: عطار
ترسا بچهای به دلستانی
در دست شراب ارغوانی
دوش آمد و تیز و تازه بنشست
چون آتش و آب زندگانی
دانی که خوشی او چه سان بود
چون عشق به موسم جوانی
در بسته میان خود به زنار
بگشاده دهن به دلستانی
در هر خم زلف دلفریبش
صد عالم کافری نهانی
آمد بنشست و پیر ما را
بنهاد محک به امتحانی
القصه چو پیر روی او دید
از دست بشد ز ناتوانی
دردی ستد و درود دین کرد
یارب ز بلای ناگهانی
دردا که چنان بزرگواری
برخاست ز راه خرده دانی
ترسا بچه را به پیش خود خواند
پس گفت نشان ره چه دانی
گفتا که نشان راه جایی است
کانجا نه تویی و نه نشانی
چون پیر سخن شنید جان داد
عطار سخن بگو که جانی
زمین
ای برده دلم به دلستانی
هم جان منی و هم جهانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1818
ای فتنه ز چشم تو نشانی
بالای تو آفت جهانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1932
پیری دیدم خمیده قامت
دنبال جنازه جوانی
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 31
هر چند ز چشم ما نهانی
غم نیست چو در میان جانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 966
ای فتنه چشم تو جهانی
می کن نظری به ناتوانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 967
با این همه مهر و مهربانی
دل میدهدت که خشم رانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2729
آورد خبر شکرستانی
کز مصر رسید کاروانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2730
بشنیده بدم که جان جانی
آنی و هزار همچنانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2731
ای ساقی باده معانی
درده تو شراب ارغوانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2732
ای وصل تو آب زندگانی
تدبیر خلاص ما تو دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2733
فارسی متن کا ماخذ: گنجور