شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
چه بی نم چشم آن کز گل بزاید
The death once said to God in this way, How shameless his eyes’ though made from clay.
چو جان او بگیرم شرمسارم
ولی او را ز مردن عار ناید
When I take out his soul I feel a shame, He feels no shame, but, to die with bad name.
ثباتش ده که میر شش جهات است
بدست او زمام کائنات است
To king of six nooks give a lasting soul, Who holds the reins of the cosmos whole.
نگردد شرمسار از خواری مرگ
که نامحرم ز ناموس حیات است
He is not ashamed of death’s disgrace, As he knows not yet life’s honour and grace.
زمین
گهیت از آشنایان یاد ناید
چنین بیگانه بودن هم نشاید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 572
دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 671
یکی لحظه از او دوری نباید
کز آن دوری خرابیها فزاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 682
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 683
چه سرو است آن که بالا مینماید
عنان از دست دلها میرباید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 274
نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد سختی سر آید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 275
نگارینی که با ما مینپاید
به ما دلخستگان کی رخ نماید؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110