آڈیوز
صداکار فاطمه زندی کی آڈیوز میں رومی کی کتاب دیوان شمس
یہ صفحہ صرف صداکار فاطمه زندی کی دستیاب آڈیوز دکھاتا ہے۔
نظمیں
رباعی شمارهٔ 676در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد
رباعی شمارهٔ 677در کوی خرابات تکبر نخرند
رباعی شمارهٔ 678در لشکر عشق چونکه خونریز کنند
رباعی شمارهٔ 679در مدرسهٔ عشق اگر قال بود
رباعی شمارهٔ 680در میطلبی ز چشمه در بر ناید
غزل شمارهٔ 683ز خاک من اگر گندم برآید
غزل شمارهٔ 696بیچاره کسی که زر ندارد
غزل شمارهٔ 699بیچاره کسی که می ندارد
غزل شمارهٔ 700آن خواجه خوش لقا چه دارد
غزل شمارهٔ 701آن خواجه خوش لقا چه دارد
غزل شمارهٔ 702پرکندگی از نفاق خیزد
غزل شمارهٔ 703آن کس که ز جان خود نترسد
غزل شمارهٔ 709جان از سفر دراز آمد
غزل شمارهٔ 711امروز نگار ما نیامد
غزل شمارهٔ 712خوش باش که هر که راز داند
رباعی شمارهٔ 719روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند
رباعی شمارهٔ 720روزیکه وجودها تولد گیرد
غزل شمارهٔ 758دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد
غزل شمارهٔ 759دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
غزل شمارهٔ 760خنک آن کس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
غزل شمارهٔ 761چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
غزل شمارهٔ 765هله نومید نباشی که تو را یار براند
Say, do not despair because the Beloved drives you away; if He drives you away today, will He not call you back tomorrow?
غزل شمارهٔ 766خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
غزل شمارهٔ 767صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
غزل شمارهٔ 770همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
غزل شمارهٔ 771هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نماند
Ho, lovers, labour so that, when body and soul remain no more, your hearts may fly to heaven, not remain heavy like the body.
غزل شمارهٔ 774به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
غزل شمارهٔ 775هَله هُش دار که در شهرْ دو سه طَرّارند
غزل شمارهٔ 777ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
غزل شمارهٔ 779همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
All slept, and yet sleep did not transport me, heart-forlorn as I am; all night my eyes counted the stars in the sky.
غزل شمارهٔ 785ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
غزل شمارهٔ 806یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید
Lord, is this sweet scent coming from the meadow of the soul, or is it a breeze wafting from beyond the world?
غزل شمارهٔ 816خلق میجنبند مانا روز شد
غزل شمارهٔ 817چون مرا جمعی خریدار آمدند
غزل شمارهٔ 833مرگ ما هست عروسی ابد
Our death is an eternal wedding-feast; what is the secret of this? He is God, One.
غزل شمارهٔ 843در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
غزل شمارهٔ 844گر ساعتی ببری ز اندیشهها چه باشد
غزل شمارهٔ 883جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
غزل شمارهٔ 907مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
غزل شمارهٔ 910بر آستانه اسرار آسمان نرسد
غزل شمارهٔ 911به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
On the day of death, when my bier is on the move, do not suppose that I have any pain at leaving this world.
غزل شمارهٔ 924به روحهای مقدس ز من سلام برید
غزل شمارهٔ 935مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
غزل شمارهٔ 936مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
غزل شمارهٔ 946میان باغ، گل سرخ، های و هو دارد
غزل شمارهٔ 950سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربود
غزل شمارهٔ 951هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
غزل شمارهٔ 955سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
رباعی شمارهٔ 976از حادثهٔ جهان زاینده مترس
غزل شمارهٔ 996گفت کسی خواجه سنایی بمرد
Someone said, “Master San¯a’¯ı is dead.” The death of such a master is no small thing.

