غزل شمارهٔ 696
شاعر: رومی
Toggle stanza 1بیچاره کسی که زر ندارد
11
بیچاره کسی که زر ندارد
وز معدن زر خبر ندارد
22
بیچاره دلی که ماند بیتو
طوطیست ولی شکر ندارد
33
دارد هنر و هزار دولت
افسوس که آن دگر ندارد
44
میگوید دست جام بخشش
ما بدهیمش اگر ندارد
55
بر وی ریزییم آب حیوان
گر آب بر آن جگر ندارد
66
بی برگان را دهیم برگی
زان برگ که شاخ تر ندارد
77
آنها که ز ما خبر ندارند
گویند دعا اثر ندارد
88
نزدیک آمد که دیده بخشیم
آن را که به ما نظر ندارد
99
خاموش که مشکلات جان را
جز دست خدای برندارد
زمین

