غزل شمارهٔ 100
Toggle stanza 1نور رخ تو قمر ندارد
11
نور رخ تو قمر ندارد
شیرینی تو شکر ندارد
22
خوش باد عشق خوبرویی
کز خوبی او خبر ندارد
33
دارندهٔ شرق و غُرب سلطان
والله که چو تو دگر ندارد
44
رضوان بهشت حق یقینم
چون تو به سزا پسر ندارد
55
خوبی که بدو رسید بتوان
باغی باشد که در ندارد
66
با زر بزید به کام عاشق
پس چون کند آن که زر ندارد
77
بی وصل تو بود عاشقانت
چون شخص بود که سر ندارد
88
رو خوبی کن چنان که خوبی
کاین خوبی دیر بر ندارد
99
هر چند نصیحت سنایی
نزد تو بسی خطر ندارد
زمین

