غزل شمارهٔ 697
Toggle stanza 1دل بیلطف تو جان ندارد
11
دل بیلطف تو جان ندارد
جان بیتو سر جهان ندارد
22
عقل ار چه شگرف کدخداییست
بی خوان تو آب و نان ندارد
33
خورشید چو دید خاک کویت
هرگز سر آسمان ندارد
44
گلنار چو دید گلشن جان
زین پس سر بوستان ندارد
55
در دولت تو سیه گلیمی
گر سود کند زیان ندارد
66
بی ماه تو شب سیه گلیمست
این دارد و آن و آن ندارد
77
دارد ز ستارهها هزاران
بی ماه چراغدان ندارد
88
بی گفت تو گوش نیست جان را
بی گوش تو جان زبان ندارد
99
وان جان غریب در تظلم
مینالد و ترجمان ندارد
1010
لیکن رخ زرد او گواهست
و اشکی که غمش نهان ندارد
1111
غماز شوم بود دم سرد
آن دم که دم خران ندارد
1212
اصل دم سرد مهر جانست
کان را مه مهر جان ندارد
1313
چون دل سبکش کند بهارت
صد گونه غمش گران ندارد
1414
آن عشق جوان چو نوبهارت
جز پیران را جوان ندارد
1515
تا چند نشان دهی خمش کن
کان اصل نشان نشان ندارد
1616
بگذار نشان چو شمس تبریز
آن شمس که او کران ندارد
زمین

