غزل شمارهٔ 95

Toggle stanza 1
شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را
1

شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را

جان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را

2

سر به دیوار سرایت می زنم تا بنگری

زانکه با باز شکاری خوش بود صیاد را

3

بازوی هجرت قوی در کشتن بیچارگان

چون قصاص افزون فتد عادت شود جلاد را

4

جان به فریادم برآمد، لیک صد جان آرزو

بشنوی و راه ندهی سوی جان فریاد را

5

ای که می گویی که وقتی لوح صبرت باد برد

سالها شد تا فرامش کرده ام آن یاد را

6

این همه خونابه کاشامم همی زین روز بد

بهترین روزی خلل اندازد این بنیاد را

7

چند گریم چون سیه رویی عشقم از قضاست

آب کی شستن تواند داغ مادرزاد را

8

تا به سوی گفت شیرین ست، دل خارا و کوه

کندن از ناخن چو گل چیدن بود فرهاد را

9

نوک مژگان تو در دل ماند خسرو را چنانک

در رگ بیمار نشتر بشکند فصاد را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور