Toggle stanza 1
جان به خاموشی برآمد بی زبانی چند را
1

جان به خاموشی برآمد بی زبانی چند را

گه گهی می کن نوازش، میهمانی چند را

2

دی چو بیرون آمدی خوی کرده رو، هر قطره ای

گشت طوفان بلای خان و مانی چند را

3

گر زنی شمشیر از غمزه تو ای سلطان حسن

این سیاست سخت تر پیر و جوانی چند را

4

من ز تو محروم و خلقی در گمان این هم خوش است

باد یارب، روز نیکو بدگمانی چند را

5

دیگ وصل کس نپختی، ورنه هر دم وصل تو

آتشی بر کرد و هیزم کرد جانی چند را

6

چند طعنه عاقلان را، یک زمان بیرون خرام

سوخته چون می کنی نامهربانی چند را

7

یک یک اندر کوی تو بی داغ آه من نماند

وه که آخر چند سوزم بی زبانی چند را

8

گر نگردد خاک در کویت چه کار آید تنم؟

بهر این پروردم آخر استخوانی چند را

9

صد چو خسرو می کند جان پیشت آخر خنده ای

زانکه شد هنگام یاسین ناتوانی چند را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور