غزل شمارهٔ 1257

Toggle stanza 1
نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم
1

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم

به بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم

2

مرا تا داده ای رخصت که گه گه می گذر در ره

چنانم کشتی از شادی که ره رفتن نمی دانم

3

میسر نیست کز زلف تو سوی خود کشم مویی

اگر چه روزگاری شد که در دنباله آنم

4

مسلمان نیستم، گر نیست زلفت کافر مطلق

که کافر می کند آن را که می گوید مسلمانم

5

مرا با آنکه نگذارند گرد کوی تو گشتن

همی خواهم که خود را بر سر کویت بگردانم

6

بسی کوشم که پای خود کشم در گوشه عزلت

ولی مطلق نمی دارد غمت دست از گریبانم

7

چو من با دیدن رویت بدینسانم که می بینی

مبادا ساعتی کز دیدن رویت جدا مانم

8

به هر جایی که بنشینم ز عنوان وفای تو

نخواهم نامه ای تا از جگر خوانی نیفشانم

9

چو خو کردم در آب دیده از دریا نیندیشم

چو مرغابی شدم، اکنون چه باک از موج طوفانم!

10

تو مست ناز اگر آگه نه ای از روزگار من

ز خسرو پرس کت وا گوید از حال پریشانم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به سودای بهار جلوه‌ات عمریست‌گریانم

پر طاووس دامانی‌که نم چیند ز مژگانم

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2261

به نقش سخت رویی‌های مردم بس‌که حیرانم

رگ سنگست همچون جوهر آیینه مژگانم

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2262

ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانم

ادب ‌پروردهٔ عشقم نگه را ناله می‌دانم

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2263

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم

مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1414

چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم

چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1437

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 414

دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم

گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم

سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 262

نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم

به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5571

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور