غزل شمارهٔ 1257

Toggle stanza 1
نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم
1

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم

به بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم

2

مرا تا داده ای رخصت که گه گه می گذر در ره

چنانم کشتی از شادی که ره رفتن نمی دانم

3

میسر نیست کز زلف تو سوی خود کشم مویی

اگر چه روزگاری شد که در دنباله آنم

4

مسلمان نیستم، گر نیست زلفت کافر مطلق

که کافر می کند آن را که می گوید مسلمانم

5

مرا با آنکه نگذارند گرد کوی تو گشتن

همی خواهم که خود را بر سر کویت بگردانم

6

بسی کوشم که پای خود کشم در گوشه عزلت

ولی مطلق نمی دارد غمت دست از گریبانم

7

چو من با دیدن رویت بدینسانم که می بینی

مبادا ساعتی کز دیدن رویت جدا مانم

8

به هر جایی که بنشینم ز عنوان وفای تو

نخواهم نامه ای تا از جگر خوانی نیفشانم

9

چو خو کردم در آب دیده از دریا نیندیشم

چو مرغابی شدم، اکنون چه باک از موج طوفانم!

10

تو مست ناز اگر آگه نه ای از روزگار من

ز خسرو پرس کت وا گوید از حال پریشانم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor