غزل شمارهٔ 291

Toggle stanza 1
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من
1

بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من

ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من

2

مست دردم ساز و برگ انتعاشم ناله است

بی شکستن برنیاید باده از مینای من

3

فصلی از باب شکست رنگ انشا کرده ام

می توان راز درونم خواند از سیمای من

4

رفتم از کار و همان در فکر صحرا گردیم

جوهر آیینه زانوست خار پای من

5

دانمش در انتظار غیر و نالم زارزار

وای من گر رفته باشد خوابش از غوغای من

6

بس که هامون از تب وتابم سراسر آتش ست

بر هوا چون دود لرزد سایه در صحرای من

7

زلف می آراید و از ناز یادم می کند

در خم آن طره خالی دیده باشد جای من

8

خاطر منت پذیر و خوی نازک داده ای

گر ببخشی شرمسارم ور نبخشی وای من

9

مدتی ضبط شرر کردم به پاس غم ولی

خون چکیدن دارد اکنون از رگ خارای من

10

در هجوم ظلمت از بس خویش را گم می کند

قطره در دریاست گویی سایه در شبهای من

11

حسن لفظ و معنیم غالب گواه ناطق ست

بر عیار کامل نفس من و آبای من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2506

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من

خاک هم خالی در آتش می‌نماید جای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2542

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2543

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2544

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2545

گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من

رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2547

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من

غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1963

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6123

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من

سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6124

صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من

آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من

عرفیقصیده‌هاشمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور