شمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)

شاعر: عرفی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ایمن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 11

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من
1

صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من

آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من

2

گوش اهل آسمان و حلقه ماتم یکی است

شیونم تا برکشد آهنک هایا های من

3

مصر ویران کرد و رو در وادی ایمن نهاد

رود نیل شوق یعنی گریه موسای من

4

زان دل شوریده را بر تارک خود می نهم

کاشیان مرغ مجنون شد دل شیدای من

5

ز آن ملایک چون مگس جوشندم از هر سو که هست

چشمه لذت گشا هر موی غم پالای من

6

کام جان را تازه کردی ای غم لذت سرشت

نی غلط گفتم چه غم ای من وای سلوای من

7

در خمار انتظارم ز آنکه ایزد دور داشت

باده کام دو کون از جام استغنای من

8

آسمان در یوزه کرد و آفتابش کرد نام

لعلی از آویزه گوش شب یلدای من

9

نیلگون گردید دوش آفتاب از تکیه ام

بسکه هر مو گشته کوهستانی از غمهای من

10

منت بازیچه عیسی مکش بهر حیات

ارزش مردن بپرس از نفس مرگ آرای من

11

خورده هر دم صد شکست از فوج قدس آشوب حسن

شوق بیهنگام یار مست بی پروای من

12

منکه مستی کردن از خون جگر آموختم

ننگ هوشم باد گر جز خون بود صهبای من

13

شاهد عصمت تلاش صحبتم را کی سزد

خون حیض دختر رز نوشد از لبهای من

14

منکه از دل تا دماغم چیده خمهای شراب

کی شود مخمور و کی خالی شود مینای من

15

مریم من فیض جبریل از مزاج خود گرفت

مریمی را برد بالا ذهن عیسی زای من

16

آن بهشت معنیم کز بعد معزولی هنوز

خدمت طوبی بود ننگ چمن پیرای من

17

مرحبا ای باده کیفیت روح القدس

کامدی چون عشق و در رفتی ز سر تاپای من

18

من قیامت زار عشقم دیده کو تا بنگرد

صد بهشت و دوزخ از هر گوشه صحرای من

19

نفخ صور آمد بجای لحن داودی هنوز

رقص معنی می کند طبع سهی بالای من

20

من مطیع ملک استغنا ولی رانند حکم

دودمانهای هوس در ملک استغنای من

21

دامنم تر کرده طوفانی که در معنی یکیست

موجه دریا و موج حله خارای من

22

نور و ظلمت رابود یک مایه در تابندگی

آن ز روی آفتاب و این یک از سیمای من

23

بسکه در معنی بطفلی باز می گردم ، ملک

در حساب دی شمارد غفلت فردای من

24

آیت لاتقنطوا من رحمه الله شد گره

بر زبان جبرئیل از شرم عصیانهای من

25

معنی پنهان من آرایش بیت الله است

گو شبیه دیر باشد صورت پیدای من

26

لوح دل نقش صمد دارد چه غم کاستاد چین

بافت تمثال صنم بر شقه دیبای من

27

بال طاووس از گلاب و عود رضوان پرورد

تا بسازد مروحه در موسم گرمای من

28

اصل من از دودمان نوع انسانی مجوی

حور غم رضوان درد است آدم و حوای من

29

جوهر اول که فرزندم ز بیباکی نوشت

آن زمان سنجد عیار گوهر یکتای من

30

کز جهان در یثرب آرم روی در گوش آیدش

مرحبا یا امتی از مرقد مولای من

31

گر گزیند سرمه جز خاک درش مژگان چو باز

چنگل اندازد بزاغ دیده بینای من

32

شقه دیبای جاهش گفت محسود که ام

آسمان گفتا طراز خانه خضرای من

33

موجه دریای طبعش بانگ کوثر کردو گفت

تشنه منشین ای فدای زاده دریای من

34

در دم اندیشه قدر تو بشکافد ز هم

حله های علم بر دوش دل دانای من

35

تا تو گشتی غایب چشم از ره نسبت گرفت

مردمک حکم سبل در دیده بینای من

36

سایه من همچو من در ملک هستی امتت

سایه تو در عدم پیغمبر همتای من

37

آسمان وحدتم بر عالم فطرت محیط

توامیت بر نتابد پیکر جوزای من

38

دودمان عشق را از من گرامی تر نزاد

جوهر من کرد روشن گوهر آبای من

39

نازش سعدی بمشت خاک شیراز از چه بود

گر نبود آگه که گردد مولد و مأوای من

40

این کباب آتش جان و شراب درد دل

کش سخن نامست تا کی ریزد از لبهای من

41

من پریشان گوی و سهواندیش و سودا هرزه دوست

من به سودا مانم و ماند به من سودای من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2506

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من

خاک هم خالی در آتش می‌نماید جای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2542

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2543

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2544

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2545

گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من

رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2547

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من

غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1963

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6123

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من

سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6124

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من

علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 44

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور