غزل شمارهٔ 2542

Toggle stanza 1
بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من
1

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من

خاک هم خالی در آتش می‌نماید جای من

2

گر به صد چاه جهنم سرنگون غلتم خوش است

در دل مأیوس خود یارب نلغزد پای من

3

صد جنون شور قیامت می‌تپد درگرد یاس

از ادبگاه خموشی تا لب گویای من

4

آرزوها بسکه در جیب نفس خون‌ کرده‌ام

بال طاووس است اگر موج است در دریای من

5

کو تأمل تا به کنه نسخهء خاکم رسد

بی‌غباری نیست خط صفحهٔ سیمای من

6

ای هوس چون‌گل فریب عشرت از رنگم مده

خون پروازیست در بال قفس فرسای من

7

روزگاری چشم مجنون داشت مشق گردشی

گردباد است این زمان در مکتب صحرای من

8

دستگاه عبرت اینجا جز تعلق هیچ نیست

می‌گشاید چشم من چون شمع خار پای من

9

کیست رنگ معنی از لفظم تواند کرد فرق

باده چون آب‌ گهر جوشید با مینای من

10

دیدهٔ آهو نگردد تهمت آلود بیاض

صبح یک خواب فراموش‌ست از شبهای من

11

هستی موهوم عرض بی‌نشانی هم نداد

ازنفس خون شد صدای شهپر عنقای من

12

می‌کشم چون صبح از اسباب این وحشت‌سرا

تهمت ربطی‌ که نتوان بست بر اجزای من

13

فرصت ازکف رفت و دل‌کاری نکرد، افسوس عمر

کاروان بگذشت و من در خواب مردم‌، وای من

14

کارگاه حیرتم بیدل خموشی باف نیست

ناله دارد تار و پود صورت دیبای من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من

غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1963

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6123

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من

سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6124

صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من

آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من

عرفیقصیده‌هاشمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من

علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 44

بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من

ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من

غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 291

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2506

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2543

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2544

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2545

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور