غزل شمارهٔ 2545

Toggle stanza 1
دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من
1

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من

2

نیست خالی یک کف خاک از غبار وحشتم

چون نفس می‌جوشد از هر دل تپیدنهای من

3

غنچه را جز شوخی رنگ آفتی دربار نیست

خودنمایی می‌دهد آخر به باد اجزای من

4

هر نفس‌ کز دل کشیدم خامشی افشاند بال

می‌زند موج از زبان ماهیان دریای من

5

بسکه افشردم قدم در خاک راه نیستی

همچو شمع آخرسر من‌گشت نقش پای من

6

صافی دل در غبار عرض استعداد رفت

موج می شد جوهر آیینهٔ مینای من

7

راه از خود رفتنم از شمع هم روشن‌تر است

جاده پرداز است برق ناله در صحرای من

8

حسن هرجا جلوه‌گر شد عشق می‌آید برون

عرض مجنون می‌دهد آیینهٔ لیلای من

9

تا قیامت بایدم سرگشتهٔ پرواز بود

دام دارد بر هوا صیاد بی‌پروای من

10

همچو برق آغوش از وحشت مهیا کرده‌ام

طول صد عقبا امل صرفست بر پهنای من

11

پردهٔ تحقیق بیدل تا کجا خواهی شکافت

عالمی دارد نهان کیفیت پیدای من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من

غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1963

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6123

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من

سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6124

صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من

آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من

عرفیقصیده‌هاشمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من

علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 44

بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من

ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من

غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 291

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2506

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من

خاک هم خالی در آتش می‌نماید جای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2542

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2543

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2544

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور