صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 116 - در صفات ذات اقدس باری

قصیدهٔ شمارهٔ 116 - در صفات ذات اقدس باری

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

قافیہ: انم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای خدایی که به جز تو ملک‌العرش ندانم

بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم

2

بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم

بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم

3

عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم

ملک عالمم و عالم اسرار نهانم

4

غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من

منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم

5

پاک و بی‌عیبم و بینندهٔ عیب همه خلقان

در گذارنده و پوشندهٔ عیب همگانم

6

همه من بینم و بیننده نئی دیده دو چشمم

همه من گویم و گوینده نئی کام زبانم

7

شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت

شنوایان جهان را سخنان میشنوانم

8

حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند

من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم

9

ملک طبعم و سیاره و نه سیارهٔ طبعم

نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم

10

نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه

نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم

11

نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر

نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم

12

هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم

هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم

13

هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن

به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم

14

هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم

سیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم

15

گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم

زود باشد که شوی کشتهٔ تیغ خذلانم

16

شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی

آفرینندهٔ اشیاء و خداوند جهانم

17

من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم

من فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم

18

صفت خویش بگفتم که منم خالق بی‌چون

نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم

19

منم که بار خدایی که دل متقیان را

هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم

20

کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی

جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم

21

بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون

خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم

22

آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت

در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم

23

بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت

در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم

24

شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی

پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم

25

ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم

کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم

26

هر عطایی که بکردم به تو ای بندهٔ من من

خوش نشین بنده که من دادهٔ خود را نستانم

27

هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید

او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم

28

بار الاها تو بر آری همه امید سنایی

که مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بخ بخ اگر این علم برافرازم

در تفرقه سوی جمع پردازم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 115

اگلی نظم

قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم

عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 117

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم

نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1615

ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم

چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1616

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 417

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور