صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 72 - در مدح ابوالمعالی یوسف بن احمد

قصیدهٔ شمارهٔ 72 - در مدح ابوالمعالی یوسف بن احمد

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

آبرویی کان شود بی علم و بی عقل آشکار

آتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار

22

پیشی آن تن را رسد کز علم باشد پیش دست

بیشی آن سر را رسد کز عقل باشد پایدار

33

وای آن علمی که از بی عقل باشد منتشر

وای آن زهدی که از بی علم یابد انتشار

44

ای که می قدر فلک جویی و نور آفتاب

یک شبه بیداریی چون چرخ و چون انجم بیار

55

لاف پنهانی مزن بی علم هر جا بیهده

علم خوان خود پیش از آن پنهان کند علم آشکار

66

مایه‌ای داری چو عمر از وی مدان جز علم سود

قوتی داری چو عقل از وی مکن جز جهد کار

77

عهدهٔ فتوای دین بی علم در گردن مگیر

وعدهٔ شاهی و شادی بی‌خرد در دل مدار

88

آلت رامش بگیر و جای آرامش مجوی

پردهٔ غفلت مپوش و تخم بی‌فضلی مکار

99

لابهٔ هر خاصه منگر بند دل بر طبع نه

یاوهٔ هر عامه مشنو پند من بر جان گمار

1010

یادگاری ده ز بیداری شب خود را مگر

وقت رفتن نام بهروزیت ماند یادگار

1111

افسر و فرق ای پسر بی‌رنج کی گردد قرین

سیری و خواب ای فتا با علم کی گیرد قرار

1212

علم خواهی مرحلهٔ علم از مژه چشمت سپر

فضل جویی راه شب بر بحر بیداری گذار

1313

ماه گردی گر بیابی آتشی از نور علم

بحر گردی گر بیابی در علم آبدار

1414

در اگر خواهی چنین رو نزد آن دریای علم

نور اگر خواهی چنین شو سوی آن شمع تبار

1515

بوالمعالی احمد بن یوسف بن احمد آنک

آسمان دانشست و آفتاب روزگار

1616

نوربخشی چون سپهر و درفشانی چون سحاب

حقگزاری چون زمین و مایه‌داری چون بهار

1717

آن گهر باری که چون بیدار شد از کتم عدم

ماند بی‌چونان گهر بحر عدم تا حشر خوار

1818

لافگاه علم و دین از نجم پر کرد انجمن

دامن کتم عدم زین در تهی کردش کنار

1919

شمع گردون نزد جودش مایهٔ بخلست بخل

اوج گردون پیش قدرش مایهٔ عارست عار

2020

یار او گر چشم دارد روزگار اندر علوم

«لن ترانی» بانگ برخیزد ز خلق انتظار

2121

خار با خرما بگاه طعم کس کی کرد جفت

لعل با خر مهره اندر عقد کس کی کرد یار

2222

آب جویست آنکه جوید سوی هر ناجنس راه

جوهر آتش ز همت بر فلک باشد سوار

2323

لاجرم زین دادهٔ گردون و زادهٔ چار طبع

این جهان در رامش ست و آن جهان در افتخار

2424

پایهٔ پاییدن جان نزد لطفش یک به دست

مایهٔ بالیدن تن پیش رایش یک شرار

2525

ای ز تاثیر مزاجت چارگوهر بر فزون

یافته قدر و بلندی صفوت و لطف و وقار

2626

میل دانش سوی تو چون میل اجزا سوی کل

آب دولت سوی تو چون آب سیل از کوهسار

2727

آتش طبع بی اصلان ز آب روی خود بکش

دود بی‌علمی ز خانهٔ مغز بی علمان برآر

2828

لالهٔ دعوی ز کوه که دروغان نیست کن

آفت فتوی ببر از مفتیان جهل بار

2929

جاهلان را چاره نیست از نسبت پست دروغ

مار مهره جوی نادان نیست دور از زهر مار

3030

لنگی و رهواری اندر راه دین ناید نکو

اسب دانش باید ار نی دور شو زین رهگذار

3131

فقر از آن خواهی که پاکی از بیان فقه و شرع

لاله‌زان جویی که دوری از میان مرغزار

3232

قوت شرع از فقیهان می‌شناسم نز فقیر

لاف بوبکر از محمد می‌شناسم نه ز غار

3333

یادگار مصطفا در راه دین علمست علم

هیچ جاهل بی تعلم فقر کی کرد اختیار

3434

هول و خشم یوسفی باید درین ره بدرقه

فقه و فضل یوسفی باید درین ره غمگسار

3535

ای جمال ملک و دانش سرفراز از بهر آنک

یوسفی اصلی و احمد خلق و حدادی تبار

3636

لاله و کوهی بلون حلم بابویی و رنگ

آتش و آبی به قدر و لطف بی دود و بخار

3737

کان دین را مایه‌ای همچون بدن را پنج حس

لشکری مر ملک عز را چون نبی را چار یار

3838

تربیت یاب از پدر چون آفتاب از آسمان

علمها گیر از پدر چون بخردان از روزگار

3939

ابتدا این رنجها می‌کش که در باغ شرف

زود یابی صد گل خوشبوی از یک نوک خار

4040

صد هزاران چرخ بینی زین سپس برطرف کون

از تبرک نعل اسبت کرده چون مه گوشوار

4141

عاقلان بینی به شادی بهر آن در هر مکان

ناقدان بینی به رنج از بهر این در هر دیار

4242

دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشت

دور دور یوسف ست ای پادشا پاینده‌دار

4343

همچو جانی خالی از اعراض و اشباه جهان

آفتاب و آسمانی بی کسوف و بی غبار

4444

اینهمه ز اقبال و علم اوست ورنه در جهان

یوسفان بی خرد بسیار بینم دلفگار

4545

لختکی چون چرخ بیداری گزین کز بهر تو

منبری کرد از شرف چون شمس گردون اختیار

4646

لک لک ناموخته گر مار می‌گیرد چسود

باز علم آموخته از قدر و عز جوید شکار

4747

هیبت و عز و بها با رنج تن باشد قرین

قدرت و قدر و شرف با علم دین دارد قرار

4848

قاید چشم و چراغ عالمی گردد چو شمع

آنکه پیماید به دیده قامت شبهای تار

4949

یافه کم گوی ای سنایی مدح گو کز روی عقل

هیچ پرخوابی نجستست از طبیبان کوکنار

5050

او امام پند گویانست پندش می‌دهی

ویحک از گستاخی و ژاژ تو یارب زینهار

5151

لولو اوصاف او بر صدر جاهش میفشان

گوهر افغال او بر یاد طبعش می شمار

5252

دور شو زین پند دادن زان که زشت آید شدن

بی حساب و بی سپر با حیدر اندر کارزار

5353

ابلهی باشد براختن تیغ چوبین بر کسی

کو به کمتر کس ببخشد در زمان صد ذوالفقار

5454

روز تا نبود چو ماه و ماه تا نبود چو سال

علم تا نبود چو جهل و آب تا نبود چو نار

5555

یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین

دانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار

5656

نوبهارت با امام دین مبارک باد و باد

این چنین تان هر زمان با عافیت سیصد بهار

5757

باد نهصد سال عمرت روز از نهصد زمان

هر زمانی روز او چون روز محشر صد هزار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار

ای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 71 - موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص

اگلی نظم

ای خردمند موحد پاک دین هوشیار

ا زامام دین حق یک حجت از من گوش دار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 73 - مناقشهٔ مرد دهری با بوحنیفه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 439

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1060

عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار

زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1061

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور