صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 4 - در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

قصیدهٔ شمارهٔ 4 - در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 19

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا

دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا

22

خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق

خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا

33

از برای یک بلی کاندر ازل گفته‌ست جان

تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا

44

خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدر

غم کند ناچار خاکی را بنسبت اقتضا

55

اهل معنی می‌گدازند از پی اعلام را

زهره نی کس را که گوید از ازل یک ماجرا

66

نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بود

هفتصد سال از جگر خون راند بر سنگ و گیا

77

لحظه‌ای گمشد ز خدمت هدهد اندر مملکت

در کفارت ملکتی بایست چون ملک سبا

88

بیست سال اندر جهان بی‌کفش باید گشت از آنک

پای روح‌الله ازین بر دوخت نعلین هوا

99

دانهٔ در، در بن دریای الا الله درست

لاالهی غور باید تا برآرد بی‌ریا

1010

از کن اول برآرد شعبده استاد فکر

وز پی آخر درآرد تیر مه باد صبا

1111

دیده گوید تا چه می‌جوید برون از لوح روح

نفس گوید تا چه می‌خواند برون دل ذکا

1212

آنچه بیرونست از هندوستان هم کرگدن

و آنچه افزونست از ده هفتخوان هم اژدها

1313

روح داند گشت گرد حلقهٔ هفت آسمان

ذهن داند خواند نقش نفخ جان چون انبیا

1414

گر کوه دجله آن گردد که دارد مردوار

در درون مجنون محرم وز برون فرهاد را

1515

کار هر موری نباشد با سلیمان گفتگو

یار هر سگ‌بان نباشد رازدار پادشا

1616

بابل نفس‌ست بازار نکورویان چین

حاصل روحست گفتار عزیزان ختا

1717

تا ز اول برنخیزد از ره ابجد مسیح

شرح مسح سر نداند خواند بر لوح صبا

1818

دور باید بود از انکار بر درگاه عشق

کانچه اینجا درد باشد هست دیگر جا دوا

1919

آن نمی‌بینند کز انکارشان پوشیده ماند

با جمال یوسف چاهی ترنج از دست و پا

2020

نقل موجودات در یک حرف نتوان برد سهل

گر بود در نیم خرما چشم باز و دل گوا

2121

برخلاف امر یزدان در دل خود ره نداد

چشم زخمی در حیات خویش یحیا از حیا

2222

باز این خودکامگی بین کز برای اعتبار

با چنین پیغمبری چون گفته باشد برملا

2323

ظاهر ابر جسم آدم خواند کز گندم مخور

نعرها از حکم سابق کالصلا اصحابنا

2424

آن سیه کاری که رستم کرد با دیو سپید

خطبهٔ دیوان دیگر بود و نقش کیمیا

2525

تا برون ناری جگر از سینهٔ دیو سپید

چشم کورانه نبینی روشنی زان توتیا

2626

مهره اندر حقهٔ استاد آن بیند بعدل

کز کمند حلقهٔ نظارگان گردد رها

2727

یا تمنای سبک دستی توان کردن به عقل

یا برون از حلقهٔ نظاره چون طفلان دوتا

2828

غوطه خورده در بن دریا دو تن در یک زمان

این در اشکار نهنگ افتاده و آن اندر ضیا

2929

خیرگی بار آرد آن را کز برای علم خویش

دیده بر خورشید تابان افگند بی‌مقتدا

3030

آب چاهی باید اندر پیش کز یک قطره‌اش

جان چندین جانور حاصل شود در یک ندا

3131

وانگهی چون بیند اندر آبدان خورشید را

دل درو بندد به درد و جان ازو گردد جدا

3232

ارزد اندر شب ز بهر شاهدی شمعی به جان

یوسفی شاید زلیخا را به صد گوهر بها

3333

بس نباشد قیمت گوهر به رونقهای درد

در نیابد بخشش بوبکر حق اصطفا

3434

از سپیدی اویس و از سیاهی بلال

مصطفا داند خبر دادن، ز وحی پادشا

3535

سوز باید در بهای پیرهن تا با مشام

بوی دلبر یابد آن لبریز دامن در بکا

3636

آتش نفس ار نمیرد آب طوفان در رسد

باد کبر ار کم نگردد خاک بر فرق کیا

3737

مرگ در خاک آرد آری مرد را لیکن ازو

چون برآید با خود آرد ساخته برگ بقا

3838

در نوای گردش گردون فروشد سیمجور

لاجرم تا در کنار افتاد روزی بینوا

3939

اینهمه در زیر سنگ آخر برآید روزگار

وینهمه بر بام زنگ آخر برآید این صدا

4040

تا برون آیند از این تنگ آشیان یکبارگی

تا فرو آیند ازین بام گران چون آسیا

4141

چون پدید آمد ملال آدم از حور و قصور

جفت او حوا نکوتر قصر او دارالفنا

4242

هر چه در دین پیشم آید گرچه نه سجده صواب

هر چه نز حق پیشم افتد گرچه طاعت آن خطا

4343

عمر در کار غم دین کرد خواهم تا مگر

چون نمانم بنده‌ای گوید، سنایی شد فنا

4444

آشنا شو چون سنایی در مثال راه عشق

تا شوی نزد بزرگان رازدار و آشنا

4545

تنگ شد بر ما فضای عافیت بی‌هیچ جرم

این چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»

4646

این جواب آن سخن گفتم که گفته اوستاد

«ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای نهاده پای همت بر سر اوج سما

وی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 3 - این قصیدهٔ را عارف زرگر در مدح سنایی گفته

اگلی نظم

ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا

عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 5 - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصا

بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوشِ صفا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 3

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا

داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 4

آن که تسبیح حصا بر صدق او آمد گوا

گاه احصای ثنایت گفته لا احصی ثنا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 1 - فی توحیده سبحانه و تعالی

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا

سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 131

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟

لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 144

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را

از صبوحی‌های شاه آگاه کن فساق را

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 151

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 152

از فراق شمس دین افتاده‌ام در تنگنا

او مسیح روزگار و درد چشمم بی‌دوا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 155

ای هوس‌های دلم بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 156

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور