صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 5 - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر

قصیدهٔ شمارهٔ 5 - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 19

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا

عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا

22

هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بود

عاقله عقل ترا ایمان و سنت خون بها

33

مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید که عقل

آفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها

44

طوقداران الاهی از زبان ذوق و شوق

عل را در شرع او خوانند غمخوار و کیا

55

در شریعت ذوق دین‌یابی نه اندر عقل از آنک

قشر عالم عقل دارد مغز روح انبیا

66

عقل تا با خود منی دارد، عقالش دان نه عقل

چون منی زو دور گشت آن گه دوا خوانش نه دا

77

عقل تا کو هست او را شرع نپذیرد ز عز

باز چون که گشت گردد شرع پیشش کهربا

88

در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفر

و احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا

99

چون نباشی خاک درگاه سرایی را که هست

پاسبان بام روح‌القدس و دربان مرتضا

1010

دی همه او بودی و امروز چون دوری ازو

تا جوانمردی بود دی دوست امروز آشنا

1111

«رحمة للعالمین» آمد طبیبت زو طلب

چه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا

1212

کان شفا کز عقل و نفس و جسم و جان جویی شفا

چون نه از دستور او باشد شفا گردد شقا

1313

کان نجات و کان شفا کارباب سنت جسته‌اند

بوعلی سینا ندارد در «نجات» و در «شفا»

1414

ناشتا نزدیک او شو زان که خود نبود طبیب

مفتی ذوق و دلیل نبض جز در ناشتا

1515

مسجد حاجت روا جویی مجو اینجا که نیست

راه سنت گیر و آن گه مسجد حاجت روا

1616

گر دعاهای تهی‌دستان بر آن در بگذرد

باز گردد زاستان با آستین پر دعا

1717

چنگ در فتراک او زن تا بحق یابی رهی

سنگ بر قندیل خود زن تا ز خود گردی رها

1818

کانکه رست از رسم و عادت گوید او را سنتش

کای قفس بشکسته اینک شاخ طوبا مرحبا

1919

این یکی گوید به فرمان «استجیبواللرسول»

و آن دگر خواند ز ایمان «یفعل الله مایشا»

2020

تا بدانجایت فرود آرد که باشد اندرو

ناوک اندازانش قهر و خنجر آهنجان بلا

2121

زهرهٔ مردان چو بر زنگار پاشی ناردان

گردهٔ گردان چو بر شنگرف مالی لوبیا

2222

حربهٔ بهرام را بشکسته لطفش قبضه‌گاه

بربط ناهید را بشکسته قهرش گردنا

2323

بارگاه او دو در دارد که مردان در روند

یک در اندر کوفه یابی و دگر در کربلا

2424

در حریم مصطفا بوبکروار اندر خرام

تا سیه رویی جفا بینی و خوشخویی وفا

2525

عشق را بینی علم بر کرده اندر کوی صدق

عقل را بینی قلم بشکسته در صدر رضا

2626

با وفاداران دین چندان بپر در راه او

تا نه بال خوف ماند با تو نه پر رجا

2727

دور کن بوی ریا از خود که تا آزاده‌وار

مسجد و میخانه را محرم شوی چون بوریا

2828

تو چه دیدستی هنوز از طول و عرض ملک او

کنکه در سدره‌ست هم آن را نداند منتها

2929

گر دو عالم را ببینی با ولایتهای او

هفت گلخن دیده باشی زانهمه هفت آسیا

3030

صورت احمد ز آدم بد ولیک اندر صفت

آدم از احمد پدید آمد چو ز آصف بر خیا

3131

جوهرش چون ز اضطرار عقل و نفس اندر گذشت

گفت و گوشش که «الرحمن علی العرش استوا»

3232

خاک آدم ز آفتاب جود او زر گشت از آنک

خاک آدم را چنان بود او که مس را کیمیا

3333

باز چون خود ز آفتاب جود زرین رخ شده‌ست

عارف زرگرش خواند: پرده‌دار کبریا

3434

عارفی و زرگری گویی کزو آموختست

خواجه و حامی و صدر و مهتر و استاد ما

3535

عارف زرگر که در دنیا چو عقل و آفتاب

عارفست اندر احاطت زرگرست اندر عطا

3636

ملک او ارباب دین را هم صلاح و هم سلاح

کلکل او دور زمان را هم صباح و هم مسا

3737

شکرها با بذل او چون پیش موسا جادوی

شعرها با فضل او چون نزد عیسا توتیا

3838

بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هست

در ره آزاد مردان شکر جزوی از جزا

3939

اینهمه تابش ز روی و رای او نشگفت از آنک

بدر گردد مه چو با خورشید سازد ملتقا

4040

مقتدای عالم آمد مقتدی در دین او

من غلام مقتدی و خاکپای مقتدا

4141

فضل یحیا صاعد آن قاضی که خود بیرون ز فضل

صدهزاران فضل و یحیی بر مکست اندر سخا

4242

قاضی مکرم که چون فوت صلات ایزدی

هست در شرع کرم فوت صلاتش را قضا

4343

روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان

کاک او در شرع منصف همچو خط استوا

4444

چون گران گردد رکابش روی بگشاید امید

چون سبک گردد عنانش پشت بنماید عنا

4545

مرتع حلمش چرا خواران صورت را ربیع

منبع علمش جزاخواهان معنی را جزا

4646

ای چو سودا کرده خصم سردرابی گرم گرم

وی چو طوبا داده شاخ خشک را بی‌نم نما

4747

ای مرا ممدوح و مادح وی را پیرو مرید

ای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا

4848

گرد تو گردم همی زیرا مرا هنگام سعی

از مروت وز صفا هم مروه‌ای و هم صفا

4949

اندرین غربت مرا همچون عصای موسیئی

دوستانم را عصا و دشمنم را اژدها

5050

از تو بودم بستانهٔ خواجه عارف معرفت

وز تو کردم در فرات نعمت او آشنا

5151

بر تو خوانم شعر آن شعری شعار چرخ قدر

با تو گویم شکر آن شکر شکار خوش لقا

5252

پارسا خواندستم اندر شعر و من بر صدر او

هر که در فردوس باشد چون نباشد پارسا

5353

چون نباشم پارسا چون عقل او را داده‌ام

چون فرو دستان ملک امسال باژو پار، سا

5454

با حیا گفت او مرا و چشم من روشن بدو

هر که روشن دیده تر شد بیشتر دارد حیا

5555

چون عصای موسی و برهان عیسی گفت او

ساحران را اژدها شد شاعران را متکا

5656

خاصه اندر حق این خادم که هست از مکرمت

دیگران را یک ولی نعمت مرا خود اولیا

5757

هم ولی اکرام نعمت هم ولی کتب علوم

هم ولی دارو درمان هم ولی شکر و ثنا

5858

هست کار من برو چونانکه وقتی پیش ازین

دهخدایی گفت با غوری فضولی در نسا

5959

کی فضولی کو خراجت غور گفتا: برگرفت

شاه و پیغمبر زکوة از غور و احداث از بغا

6060

دهخدا گفت ار نمکساری شود انبان کون

گوزهای بی‌نمک پراند اهل روستا

6161

غورک بی‌مغز را صفرا بشورید و بگفت

کی مموه باژگونه یافه‌گوی هرزه لا

6262

ریش تو داند که گوز بینمک مان در مزه

کم نیابد آخر از تیز نمک سود شما

6363

ده خدا در خشم شد با غور گفتا: هم‌کنون

راست گردانم به یک باهو من این پشت دوتا

6464

غورک بی‌شرم کان بشنید گفت: احسنت و زه

خود چنین به هم طبیب و هم عوان هم ده خدا

6565

هزل بودست این ولیکن بر مثال جد سزید

همچنین بود آن ولی نعمت درین مدت مرا

6666

همچنان کان پیر حلوایی همی گفتا به مرو

هست ما را هم دعا و هم عصید و هم عصا

6767

گر ندادی پرورش جان و دماغم را به مرغ

مرغ‌وار اکنون گرفتستی دماغ و جان هوا

6868

از شراب آب روحانی و حیوانی بشست

روح نفسانیم را از نقش مالیخولیا

6969

جان و دل را بود دارو لیکن از بهر جگر

آنچه می‌باید نبود آن چیست کسنی و کما

7070

یک دو هفته طبع از آن بگریخت کز سلوی و من

چون ستوران باز در زد در پیاز و گندنا

7171

ای ز راه خلق و خلق و لحن خوش داوود وار

در دو جایم جلوه کرده در جهان چون اوریا

7272

معنی دعوت بسی بنموده ما را در حضور

ای عفی‌الله دعوی دعوات در غیبت چرا

7373

هر چه جویند از دعا ما را خود از تو رایجست

ابلهی باشد ز چون تو قبله دزدیدن دعا

7474

خشمت ار چه بر نخواند بر دلم بعد از طمع

همچو دیوانی بری منک بربر صیصیا

7575

آخر ارچه عقل ما گم شد ولی از روی حس

سر ز بالش باز می‌دانیم و پای از لالکا

7676

من همان گویم که آن مز من بدان پرسنده گفت

کش بپرسید آنهمه عرق الرجال آخر کجا؟

7777

گفت لاتسأل حبیبی کآن همه برکند و سوخت

سبلت عرق الرجالم علت عرق النسا

7878

تنگ شد بر ما فضای عافیت بی‌هیچ جرم

وین چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»

7979

مالشی بایست ما را زان که بربط را همی

گوشمالی شرط باشد تا درآید در نوا

8080

ای به ماهی جان ما را کرده چون ماهی شیم

وی ز شعری عقل ما را داده چون شعری سنا

8181

ما جواب آن چنان شعر چنینی گفته باز

شعر تو آواز داوود آن ما آن را صدا

8282

از تو آن آید ز ما این زان که در شرط قمار

پختگان را صرف بهتر خام دستان را دغا

8383

تو فشاندی نور خود چون ماه و اندر جرم خویش

مرده ریگش ماند آن گر بیش ازین دارد سها

8484

کی شود صفرای تو ساکن ز خوان ما چو هست

مطبخ ما را به جای زیر با تقصیر با

8585

تا چو هدهد عاقلان را هم ز سر خیزد کلاه

تا چو طوطی قانعان را هم ز تن روید قبا

8686

همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه

دشمنت اعنی هلاک و حاسدت اعنی فنا

8787

آنت باد از راه دنیا کت کند عقل آرزو

و آنت باد از روی حکمت کت کند دین اقتضا

8888

عالم و آدم ز خلق و خلق تو آباد و خوش

همچو از مادر صبی و همچو از گلبن صبا

8989

تو نهاده بر سر ما پای و ما گفته به تو

«ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا

دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 4 - در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

اگلی نظم

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 6 - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصا

بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوشِ صفا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 3

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا

داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 4

آن که تسبیح حصا بر صدق او آمد گوا

گاه احصای ثنایت گفته لا احصی ثنا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 1 - فی توحیده سبحانه و تعالی

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا

سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 131

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟

لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 144

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را

از صبوحی‌های شاه آگاه کن فساق را

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 151

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 152

از فراق شمس دین افتاده‌ام در تنگنا

او مسیح روزگار و درد چشمم بی‌دوا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 155

ای هوس‌های دلم بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 156

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور